روزی که نه صدا اهمیت دارد
نه روز!
(حسین پناهی)
به امید شادی و پیروزی و پیشرفت و تحقق روزافزون آزادی های مدنی برای بانوان توانمند ایران عزیزم.
روز زن گرامی باد!![]()
ای مثل من، غریب در این روزها، بهار!
«محمدعلی بهمنی»
خبرکوتاه بود وداغش بزرگ...
سيمين دانشور عصر امروز (پنج شنبه 18اسفند ماه) پس از يک دوره بيماري در منزلش در سن 90سالگي از دنيا رفت.
سيمين دانشور (متولد 8 ارديبهشت سال 1300خورشيدي در شيراز) نويسنده و مترجم ايراني است. وي نخستين زن ايراني است که به شکل حرفهاي در زبان فارسي داستان نوشت.
|
|
واین هم یک شعر تازه از من!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*به افتخار زمین!
من خاطرات ترک خورده ی توام
من فصل های ناشناس جزیره ی دورِ توام
من کولی قبیله های صد سال تنهایی ام
سرخابی آسمان های نمی دانم!
آه! تنهای دوُرِ خورشیدی!
تنهای راه شیری!
بختم هزارسال نوری به دورِ دورِ تو قد نمی دهد
من سبزه ی گره خورده ی فراموش گشته ام
مرا و دستهای سیب خورده ام
مرا وچشمهای مه گرفته ام
مرا محکم بچسب
من اقیانوس های تبخیر شده ام
سایه ی لرزان غروب قدکشیده های کوهپایه ام
سیمای سوخته ی ظهرهای استوایی ام
گوشم را بچسب
خاکت را بریز
زمزمه کن
دیگر گذشته است از ما دیرشود
دیگر علف های صحرایی شیر نمی دهند
نفتمان داردتمام می شود
سرد می شویم
زمزمه کن
تاریخ ، خاک می خورد و
حافظه ام ... حافظه هایمان ...
گیج می خورند
زمین! زمین! زمین...
من سنّ تورا نمی پرسم، تو هم سنّ مرا نپرس!
کجا رسد به تو مکتوب گریه آلودم
که باد هم نبرد کاغذی که نم دارد!
صائب
*شاپرک
شاپرک
درپی کودکی تورمی اندازد
ازمن رد می شود
و جای دوبال کنده در قلبم می پرد
انگشتهام تیرمی کشند
در باغهای معلق می ریزم
وگوشم را به باد می دهم
که کلمه های یواش را لبریز کند
تقدیر ما هم روزهای جنگ و صلح بود
ماهی های خسته در تور بندر نوشهر
نظرکرده اند
به آسمان سترون وپرپر
که اردیبهشت خشکسال را
قورقور دیوانه های شالیزار
پرنمی کند
سریع تر از موج موج ماهی ها
می دوم
پیش می افتم از کودک
وجای دوبال کنده شده...
21/2/87
آه ! تلخروزی دوم مرداد79!
به احترام احمد شاملو ![]()
شبانه ی 10 از دفتر آیدا،درخت خنجروخاطره:
رود قصیدهی بامدادی را
در دلتای شب
مکرر میکند
و روز
از آخرین نفسِ شبِ پُر انتظار
آغاز میشود.
و اکنون سپیدهدمی که شعلهی چراغِ مرا
در تاقچه بیرنگ میکند
تا مرغکانِ بومیِ رنگ را
در بوتههای قالی از سکوتِ خواب برانگیزد،
پنداری آفتابیست
که به آشتی
در خونِ من طالع میشود.
□
اینک محرابِ مذهبِ جاودانی که در آن
عابد و معبود و عبادت و معبد
جلوهیی یکسان دارند:
بنده پرستشِ خدای میکند
هم از آنگونه
که خدای بنده را
همهی برگ و بهار
در سرانگشتانِ توست.
هوای گسترده
در نقرهی انگشتانت میسوزد
و زلالیِ چشمهساران
از باران و خورشیدِ تو سیراب میشود.□
زیباترین حرفت را بگو
شکنجهی پنهانِ سکوتت را آشکاره کن
و هراس مدار از آن که بگویند
ترانهیی بیهوده میخوانید. ــ
چرا که ترانهی ما
ترانهی بیهودگی نیست
چرا که عشق
حرفی بیهوده نیست.
حتا بگذار آفتاب نیز بر نیاید
به خاطرِ فردای ما اگر
بر ماش منتی ست؛
چرا که عشق
خود فرداست
خود همیشه است.
□
بیشترین عشقِ جهان را به سوی تو میآورم
از معبرِ فریادها و حماسهها.
چرا که هیچ چیز در کنارِ من
از تو عظیمتر نبوده است
که قلبت
چون پروانهیی
ظریف و کوچک و عاشق است.
ای معشوقی که سرشار از زنانگی هستی
و به جنسیتِ خویش غَرّهای
به خاطرِ عشقت! ــ
ای صبور! ای پرستار!
ای مؤمن!
پیروزیِ تو میوهی حقیقتِ توست.
رگبارها و برف را
توفان و آفتابِ آتشبیز را
به تحمل و صبر
شکستی.
باش تا میوهی غرورت برسد.
ای زنی که صبحانهی خورشید در پیراهنِ توست،
پیروزیِ عشق نصیبِ تو باد!
□
از برای تو مفهومی نیست
نه لحظهیی:
پروانهیی ست که بال میزند
با رودخانهیی که در گذر است. -
هیچ چیز تکرار نمیشود
و عمر به پایان میرسد:
پروانه
بر شکوفهیی نشست
و رود
به دریا پیوست.