تبليغاتX
شاپرک

برای شنبه ی غمگین ایرانم

 

*شنبه ی غمگین

 

روز مادر

مادر، مادرشد

با پنجه ی فشرده در شالی سبز

شنبه به دنیا آمد

کبود و غمگین

پدر، شنبه ی غمگین را دوست داشت

پدر ، آن روز اصلاح نکرد

هیچ کس دیگر هیچ وقت اصلاح نشد

در زندان خانگی شنبه ی غمگین

بزرگ شد

زنِ دیگر ، پدر را گرفت

شنبه ی غمگین روی دست مادر ماند

ماندوبادکرد

بادکردورفت

دیگر

 او هم از آن بالا

مادر را نمی شناخت

با آن شال سیاه

وصورت پرمو

پنجه در زنی دیگر.

 30/3/88

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 10:42 توسط پروانه دلاور |

نگاهی به مجموعه ی «داوود در حنجره داشت» سروده ی  مصطفی فخرایی

(پروانه دلاور)

در  این نوشتار با نگاه به مجموعه شعر مصطفی فخرایی  به محور های برجسته ی واژگانی، نحوی، ادبی وفکری  پرداخته می شود.

محورواژگانی:

شعرهای مجموعه ی « داوود در حنجره داشت» مرا بیشتر معطوف حوزه های واژگانی ساخت. شاعر این دفتر، دارای جهان بینی است و آسمان و ریسمان نمی بافد. پس حوزه های واژگانی اش ، خاص است.

موضوع شگفت انگیزی که در نخستین نگاه بر این شعرها توجهم را جلب کرد، وفور برخی حوزه هااست. شاعر در 34 شعر از 61 شعر این دفتر ، (چشم وگریه) و دیگر ملحقاتشان مثل(هق هق، بغض،اشک، پلک ،عینک و...) را به کار برده است. چشم در این شعرها با نگاه ودیدن همراه نیست بلکه اغلب می گرید یا منتظر(چشم انتظار)است:

« تویی که /حلقه حلقه می شوی /در چشمم/ تا/کسی دیگر را نبینم»(داوود.../26)

 بسامد زیاد (گریه) در مقابل اندک یابی(خنده ولبخند) نگاهمان را در وحله ی نخست به چشمان اندوهگین شاعر می دوزد. شاید فراوانی باران هم مؤید این است که نه تنها او که همه ی جهان می گرید و حضور معنی دار چتر وعینک هم کاری نمی تواندبکند:

« عینکی که به چشم دارید    بردارید /هیچ عینکی /با این خطوط خونا نیست»(داوود.../ 60)

« وبغض یک چتر شکسته /دوباره زمستانی زودرس را /بر رؤیاها نشاند»( داوود.../ 19)

فراوانی واژگان دریایی برای شاعری از بندر دیر، مؤید این مطلب است که شعراو، زندگی است و روزان وشبانش در دایره ی (دریا، موج، ساحل، بندر،کشتی، اسکله، آب،شور، لنج، لنگر، جاشو، فانوس، دریاچه، صخره، توفان، کف و ... ) موج موج می گذرد.

« توی این اسکله ها /تکان دست هایم را /به موج ها می دهم /آب ها /برایم کف می زنند/لنج ها از برگشتن می آیند /و دریا ماهی هایش را مرده شنا می کند»(داوود.../ 95)

شاعر با حضور قابل اعتنای اعضای بدن (چشم، دست، گوش، انگشت، مو، پیشانی و...) نه تنها برای ما می سراید بلکه هستی تنها ومحدود به خودش را بازی می کند. در دنیای تنهایی شعرهای او غیراز خودش و«شایان» و کودکی کمرنگ ومادری که مینارش را باد دارد می برد و مینیاتور مینا ! گویا کسی حضور ندارد.

« و دست هایم در دست های خودم باشند/من با انگشتان /این مسیر را بارها کوبیده ام /تا برف می آید اکنون /کسی نیست پیشانی ام را براند /وچه زود /به عصر یخبندان می رسم.»(داوود.../ 90)

مصطفی فخراییِ این شعرها با اشیاء ثابتی مأنوس است : (پیراهن، کفش، قاب، عکس،تابلو،  صندلی، عینک، آینه، کتاب،دفترچه، کاغذ، مداد، فنجان چای،سیگار، دستمال ، چمدان، روسری،  لباس، تلفن،عقربه، لامپ و...) و اینها یا اشیای شخصی شاعر در اتاق شعرند ! یا اسباب سفر که مقوله ی مورد علاقه ی شاعراست.

« اگر کسی تار مویی را/گم کند،/باید به کجا مراجعه کند؟/به آینه ای که/دق کرده بردیوار/یا /به کتابی که باز مانده در باد /با این جاده های بی تابلو که / بیا و برو!»(داوود.../82)

نمی دانم چرا؟ اما احساس می کنم یکی از موتیف های جاری شعرامروزفارسی رفتن و سفر است و گویا ما همه چمدان به دست در ایستگاهی که می رود منتظر قطارهای نیامده ایم. که شاید:

« بالاخره /دیریازود/این جاده ی بی انتها/تورا یک روز /به پل شکسته ای می رساند»(داوود.../30)

 فخرایی علاوه بر اشاره به (کشتی، لنج، بندر، بوشهر و جنوب) با حوزه ی گسترده ی واژه هایی مثل (سفر، مسافر،گام، قدم، پیاده رو، راه، جاده، کوچه، خیابان، ترمینال، ایستگاه، ریل، کوپه، قطار ) می خواهد برود .«کجا؟ هرجا که پیش آید!» البته حضور گاه گاه (پلیس ، پاسبان ، گواهی نامه، کارت، ممنوع) یعنی گاهی می خواهیم اما نمی توانیم. یا فکر می کنیم می رویم اما:

«نگاه كن /تو هيچگاه پيش نرفتي /تو فرو رفتي»    (فروغ/تولدی دیگر/ وهم سبز)

 محور نحوی:

 گویا برخی صفات مثل (شکسته، مچاله،خسته ، بسته ،خلوت، ...)می توانند بیشتر مقوله ها در دنیای شاعررا توصیف کنند(آسمان،رؤیا،رستمال،پروانه ،شیشه،...)و جز  برخی بازی های زبانی و جابجایی ها که نحو و نرم معمول جمله را به هم میزند و ایجاد آشنایی زدایی می کند :

«پرنده را پر ، نده / در بارانی که اریب می بارد/کاجها /چترهاشان را به عابران داده اند /ونبض چمدان های معطل /سفرهای نرفته را می تپد هنوز»( داوود.../33)

روی هم رفته می شود گفت اغلب به تکرار نحوی خاص و سالم می پردازد.

 محورادبی:

فیلسوف احساساتی و مغمومی که شاعر این شعرهاست در استفاده از آرایه های ادبی ، هماهنگ و بی تکلف عمل می کند و کمتر ازدحامی در آفرینش تصاویر ، پدید می آید.

«آینه حرف هایش را سفید گذاشته است/وخط هایی ازشب/که بر دوشت جاری است/دست از این دست بردارید/وجایی دیگر  خیمه بزنید.» ( داوود.../ 60)

پرداختن و یافتن کهن الگوها در شعر برای من جالب است در شعرهای فخرایی هرچند آب ودریا از پررنگ ترین حوزه های واژگانیست اما گویا در این آب وعبور از آن ( برخلاف همیشه که  آرکی تایپ آب رمز انتقال و عبور از مرحله ای به مرحله ای دیگر است) امید نجاتی نیست چرا که شاعر می گوید:«من موسا نیستم»(داوود.../77)

« کهن الگو(Archetype) در روانشناسی آن قسمت از محتویات موروثی ناخودآگاه جمعی (Collective unconscious) است که همیشه و در همه جا به شکل ثابتی بروز می کند و نشانگر آرمان و اندیشه ی به خصوصی است. کهن الگو در خواب ها و آثار ادبی خلاق به فراوانی دیده می شود... از آرکی تایپهای مهم در روانشناسی یونگ، مفهوم سایه (Shadow) است . سایه بخش درونی و لایه ی پنهانی شخصیت ماست که جنبه ی منفی دارد. ریشه وعمق سایه گاهی به زندگی اجداد حیوانی  ما می رسد. به طور خلاصه می توان گفت که انسان ناخودآگاه ، همان سایه است ... »( بیان ومعانی شمیسا/ 85)

تداوم سایه و پرداختن به آن:

«کنار سایه ای ایستاده ام/که سایه من نیست»(داوود.../ 53)

 و نپرداختن  به «آنیما»( روح زنانه ی مرد که مثلاً در سنت شعر فارسی به صورت معشوق جفاکار متجلی است) و گریز از او حتی مشهود است و ما چیزی از لوازم آن حضور ازالی نمی بینیم جز (مینار مادر،مینا ، گره روسری، روبندی سیاه ،گیسوی دختری که ... ) با اینکه گاه می گوید:

«گره روسری /اگر از گلویت بازکنی/ یعنی غریبه نسیتم»(داوود.../76)

 محور فکری:

« آپولو (Apollo) در اساطیر یونانی ، پیک خدایان و ایزد موسیقی و طرب و جوانی و نورو پیشگویی بود. دیونوسوس(Dionysus) خدای بارآوری و شراب بود... به نظر نیچه هنر از طریق تقابل این دو عنصر متضاد شکل می گیرد... دنیای آپولویی با رؤیا و تصویر عجین است و به زیبایی هنر می انجامد و تکیه آن بر فردیت است. دنیای دیونوسوسی با کل هستی سر وکار دارد... »(نقد ادبی شمیسا/ 341)

در این رابطه حوزه ی دیگری که من در این شعر ها به آن توجه کردم حوزه ی کمرنگ رنگ در شعر است رنگها اغلب تاریک وسیاه و خاکستری اند در مقابل حضور نادر سرخ و سفید و سبز . این مسأله و مواجهه معنادار خواب و رؤیاو خاک و گوروتابوت با مخاطب باعث می شود ، شاعر را مثل هدایت و فروغ «دیونوسوسی» یعنی مغموم وتاریک و احساسی ببینیم.

شاعر ، دغدغه ی نوشتن دارد و با حضور کلماتی مثل (سطر،حرف،نقطه،خط،مداد،جمله،خوانا،بیت، سرودن،خواندن)به این امر عینیت می بخشد  در حالی که می داند:

«این گزارش را هیچ خبرگزاری مخابره نخواهد کرد»(داود.../45 )

بسامد (آسمان و ماه و آفتاب و ستاره وباد)، آمیختگی او با طبیعت و توجه ویژه اش به دایره ی وسیع جانوران (ماهی،مار،کلاغ،شتر،پلنگ،پروانه،عقاب،جوجه،آهو،.. ) باز هم این مطلب را تبیین می کند که شاعر بین آدمها تنهاست و به امیدرابطه ای با (پنجره و پرنده ) نشسته است.

 


- دادوود درحنجره داشت، مصطفی فخرایی، چ اول 1382،تهران،نشر داستانسرا

-  بیان ومعانی ، سیروس شمیسا، ،  چ هشتم، 1383، تهران ،فردوس

-  نقدادبی ، سیروس شمیسا، چ چهارم، ،1383 ، تهران، فردوس
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 13:19 توسط پروانه دلاور |

این شعر ۴ سال پیش سروده شده است . با امیدی کم رنگ 

*خانم رئيس جمهور

 خانم رئيس جمهور مي ايستد

روبروي دخترهاي بازي

كه هنوز دخترهاي كوچكِ خاله اند

وآن طرفِ صدايشان

رد هيچ جهنمي پيدانيست

واين طرفِ صدايشان

پسرهاي كوچك ِبازي ِخاله

نه گوش به اخبار چسبيده اند

ونه جوراب پس مي اندازند

كسي قايم نشده پشت سيگار

وكسي رنگ نشده لاي موها

نه سبيلي گذاشته ونه ابرويي برداشته اند

مديرمدرسه

بزرگترين نامِ آشناست

وخانم رئيس جمهور

درمانتوي گشادآبجي كبرا

تصميم مي گيرد:

علم بهتراست يا ثروت

 

آبجي كبرا

تا آخرعمر برخواب هيچ دوچرخه اي ننشست

همچنانكه گَردهيچ نامحرمي برتارمويش

ومِهرهيچ كسي بر دلش

بابا تصميم گرفت

وآبجي كبرا

با تكليفهاي بچه‎هاي خيسش

گم شد

 

بعداز بازيِ خاله

دخترهاي كوچكي

كه درپستوي اشكهاي ننه

جلوي بابا چايي گذاشتند

ولباسهاي داداشي را شستند

يادگرفتند

خنده هاي كمرنگشان را به قالي گلها

گره بزنند

ودختركان آرزو را

در رجهاي ترنج

 دف ، دف

دفن كنند

 

بعداز بازيِ خاله

دختر هاي رنگ پريده ولاغر

جوش‎هاي صورتشان را كندند

وسربه زير

شوهركردند

وهيچ وقت نگفتند

درآينده مي خواهندچه كاره شوند

وبعد هي در گريه هاي كودكي مدام

استفراغ شدند

و دو زلفونشان

در تار هيچ ربابي نلرزيد

آبجي كبرا رفت سر زا

ودختر كوچك هفتم آبجي كبرا

در آغوش عزاي خاله

با غمي يتيم  جيغ زد

جيغ زد ومادر شد

مادر شد وجيغ زد

جيغ، مادر زد و مادر جيغ شد

وجيغ

جيغ...

 

خانم رئيس جمهور

تصميم گرفت

علم بهترباشد ثروت باشد

ونشست با آدم هاي شكم گنده

وسعي كرد

زمزمه هاي غبارآلود دختران جنوب را

در تنور شرق وغرب

چانه بزند

و ردِّ دندانهاي شكسته را بر چادرهاي تُفي

براي مردهاي مشت شده‎ي قاضي

اثبات كند

خانم رئيس جمهور

بر سرِ فرياد مي زند

كه فقير

در صورتِ زن ِمن

پررنگ تر است

ومدرسه در روستاي مردِ من

دخترندارد

و در دورافتاده هاي اين مرز

زن ها با نرينه هايي كه مي زايند

مي زيند

خانم كدبانوي دفترچه‎ي ممنوع

درنيمه‎ي تنگ هويت انساني

با قانوني كه مردان ِنفقه

برايش بريده اند

مهر مي ورزد

وهمين روزها

مهريه اش را مي ريزد در كام سالهاي جوان

وعدالت خانه

تُفش مي كند به خيابانهاي طلااااااااااااا ق

تا پاچه هاي دختران كوتاهِ امروزم را

پاسبانها ... بزنند

كه از چشمِ مادر مرده ها دوزخ زبانه مي كشد

براي سكه اي كه شرم را

دف بزند در غم نان وكودكان

 

خانم رئيس جمهور

(با دنده اي كه كم آمده

ازحساب ليلاي شرق

با چادري به قواره‎ي زنهايي كه درسايه‎ي باباي لنگ دراز

با غمزه‎ي ابروي شعري كه از برند

سپيدبخت مي شوند)

روي مريمي اش را مي گيرد

وصداي مادري اش را لاي لحظه هاي نرم مي خواباند

وبا دستهايي كه بوي شير وجوهر مي دهند

منتشر مي شود

اما

خانم رئيس جمهور نمي داند... !                                   

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 10:52 توسط پروانه دلاور |

آرام آرام به پایان دفترسالی دیگر می رسیم وبوی لطیف بهار صبح این آخرین سه شنبه ی سال را می بارد و روی سبز زمین را می شوید. صمیمانه آغاز سال نو را به همه ی دوستان بزرگوار و مهربان تبریک می گویم و آرزودارم روزهای فرخنده ی سال تازه برای همه ی شما پر از شادی و آرامش و پیروزی باشد.

به امید زیبایی روز افزون زندگی و جریان پیوسته ی شعر در نفس هامان.  

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 9:25 توسط پروانه دلاور |

 پاییز ورقص های  زرد و نارنجی ، باران وبارن و باران - یکریز ودیوانه وار _ وحرفهایی که در گلو می مانند شعرهایی که بغض می شوند .شاعر چه کند اگر کنار زندگی دراز نکشد و تن به باران نسپارد...

 دیر آمدم اگر ببخشید ... آمدم!

واین هم شعری تازه ، منتظرم برایم بنویسید.

 

* چشمهای خط خطی

 

شب ماسیده در آغوش صورتی لباسها

لبِ  فنجانِ تنها

روی دفترچه های بدهکار

روی رسیدهای بیهوده

...

جویده مدادهای کوچکم را

سُریده در گوشه ی تنبل اتاق

...

به سرم می زند

زیر بارانِ چترهای عاشق

بدوم تا ته کوچه های قفل شده در انگشتانت

بدوم که سردم است

بدوم که ابریشم از تن پروانه می ریزد

بدوم که خط چشمهای مورب چین می خورند

بدوم که چینِ چشمهای خط خطی ام

چپ می شوند

بدوم که

گوشهایم بوق می زنند

چپ می شوم

کنار پرت ترین کوچه های  ریخته در چمدانم

 18/8/87

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 9:26 توسط پروانه دلاور |

سپاسگزارم از حضور مهربانتان .  

 

 

*اردیبهشت

 

 

 

اردیبهشت بودم

پرازعبور

شبیه دلشوره

شبیه کاغذی مچاله در مشت

شبیه خطی زیر کلمه ای

شبیه عطری آشنا در ازدحام

شبیه تارمویی بیرون از روسری

شبیه ردّ انگشتی بر شیشه

 

اخمو بودم و

کاسه ی لبریخته هایم را سر می کشیدم

پرازعبور

در زمزمه ای یکریز

کوچه می رفت وخیابان برمی گشت

می رفتی وبرمی گشتم

می رفتم و...

 

: کجای دلم بگذارمت به کسی بر نخورد!

87/2/21

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 11:56 توسط پروانه دلاور |

*خواهران غريب

  

در مدار خورشيدنيستم

وبا ترس تاريخي گاليله

عین سيبي كه از وسط چشم مي خورد

زيردرختِ قرنها يي كه به توتكيه داد

تكرارمي شوم

مي پيچم به سربند سراسيمه ی سيندخت

روي خلوت تهيمنه مي ريزم

سوم شخص غايبم  نه در ظرف ليلي پوست مي اندازد

نه ترنج زليخا را قايم مي كند

درهمه ي لايه هاي زمين شناسي سرزمينم

مي چرخم

دنبال مينياتورحوا 

وته چشمم

روي دستهاي آغشته به غروب دريايت

خواب خواهرهمزادم را مي بينم

كه در همه ي آينه ها آرايش مي كند

شايد هابيل با بره هاي شير تازه  از خاطره ي گندمزار بيدارشود و

خورشيد دور زمين بچرخد !

 ۸۶/۸/۵

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 11:57 توسط پروانه دلاور |

صبح بهاری نوشهر،در لطافت بی دریغ زمین و هوا و طیفی از سبز های دیوانه کننده ، از کنار زمین های آبتخت که تن به نشاهای ظریف برنج سپرده اند ، می گذرم گیج و سرگردان...

 سپاسگزارم از همه ی دوستانی که محبت کرده وبرایم نوشته اند

منتظر نوشته های ارزشمندتان درباره ی این شعر:

 

 

 

*سایه

 

راه ميروند درختان

که تو را بردارند

وآسمان پر از نیوتن شود

خواهرِ ندارم بزرگ شود،

روی خانه ی شوهرش خاک بپاشد

وپسرِ دارم تاب نداشته باشد،

تانک بازی کند

اخبار از هر کانالی که نخواهیم بیرون بریزد

از زمینِ چمن که نه

ازشهرِ مترو ، که نه

از پدرِ نان که نه

از خانه ای که نه

...

خودم را می گردم

می ترسم

نامی،شماره ای، ...

سایه ام را سنجاق می کنم

نیفتم از لای کتاب

*

مردم در شهرِ پیر که نه

پل که نه

پرت که نه

        با حرف تازه ی شان کوتاه می آیند

شاعر دم بریده

چاپ می شود

و در سایه ای که مرا ندارد

پی سنجاق های گم شده می گردد.

۸۷/۲/۲

+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 8:44 توسط پروانه دلاور |

سلام

می آغازم ... چه بگویم.... توبگو 

پاییز گذشته دلم گرفته بود:

 

*مهر

 

غبارآلودم

در سالهاي يائسه ي مضطرب

وقتي كه بچه هاي روي ديوار

به اشكهاي آرام زني 

اخم كرده اند

كج مي شوم

سقوط مي كنم

مي شكنم

وصداي بريده بريده ام

كلمه كلمه

براي مشق هاي ننوشته

تنگ مي شود

براي ساده ترين خنده هاي آسوده

براي اول سبدهاي كلاس بادام

اول شورانگيز فصل برگ

 

هرچندبااين نقطه هاي بي شمار

سرهيچ خطي نمي روم

اما هنوز مهر ماه من است

هنوزايستاده ام

كنارخياباني كه لابلاي پرده دور مي شود

زيرنورهاي تكه تكه ي لرزان

باگيج ترين ساعت خورشيديم

كه دير كرد

وبا دامنم

كه به پرچين مزرعه هاي شهريور گرفت

وبا غربت چمدانم

كنارتنهايي مهربانم      

 

۳/۸/۸۶

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 10:33 توسط پروانه دلاور |